تبليغاتX
ته تغاری
ته تغاری

نه می دانم نه می دانی چرا بیگانه ای با من ؟!
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



به نام خدا
                                             به نام خالق یکتا

در جهان تا ميتواني ساده و يك رنگ باش قالي از صد رنگ بودن زير پا افتاده است

یه توضیح کوتاه و مختصر برای شما دوستای خوبم...من هر اپی می کنم میره زیر این پست...یعنی این به نام خدا همیشه اول صفحه است


شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط زهرا



چه می شود کرد ؟
 

جالب بود .

چند روز پیش یکی از بچه ها از دستم ناراحت بود . بعد از کلی حرف بهش گفتم : بابا تو عشق منی !

به ذره فک کرد و گفت : میشه بپرسم چند تا عشق داری ؟! 

کلی به حرفش خندیدم .یاد این نوشته افتادم :

شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم

و گاهی شده یکی را دو بار

دوست داشته باشم !

یا

دونفر را یک جا !

چه کار می شود کرد؟

شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم ....

 

بنده خدا بگی نگی دروغ هم نمی گفت . بعد که فک کردم دیدم همچین بد هم نی ! خوبه ادم های دور و بر و دوست داشته باشی ... اخه یهویه ! یهو احساس می کنی چقدر طرف مقابل رو دوست داری . اونقدر که دوست داری ساعت ها بهش زل بزنی و نگاش کنی ...

 

۱.حرف زدنت در مورد مرام و معرفت اونقدر خنده داره که گریم می گیره !!

 

۲.فردا از اون روزهای توپه . کلی با امیر حسین و فایزه برنامه داریم واسه خنده .

 

۳.خوب بلدی خودت رو بزنی به کوچه علی چپ . دارم برات !

 

۴.مریم بانو می گفت : تو باغ بری اسیرش می شی هاااااااا . ولی خدایی چقدر حرف زدن با مریمی خوبه . می خندم می خنده . گریه می کنم اشک تو چشاش جمع میشه ...

 

یا حق

 


آهای آسمون گرفته شهر !

غروب های پاییزی !

هوای سرد !

چند روزی با دلم مدارا کنید ...

به اندازه کافی در دلم غوغا هست

شما دیگر نمک بر این زخم نپاشید !!

 

 


چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط زهرا



همزاد من
 

بیا برویم

خودت رو جمع کن

خرده هایت همه جا پخش است

نگاه کن انجا

زیر پایش

تکه ای از تو جا مانده

جمع کن زود

اینجا جای ما نیست

بیا بریم

روی پاهایت بایست

زخم هایت خوب می شوند قول می دهم

دست های او تیشه ای می زنند که مرحم ندارد

بیا برویم خواهش می کنم .. بیا برویم ... دستت را بده به من

همین امروز باید از اینجا رفت

اینجا خیلی وقت است که جای ما نبوده

 

 

یه جورایی خیلی شرمنده ام . باور می کنی بعضی اوقات روم نمیشه نگاهت کنم . می ترسم یه جوری نگام کنی که حالم از خودم به هم بخوره . به خودم سر کوفت بزنم که حالیت نیست دختر . دیوونگی نکن !

ولی بهت قول میدم درست شم . بشم همونی که میخوای . بشم همونی که وقتی می خندیدی حال می کرد . بشم همونی که بهش می گفتی : زهرا تو خیلی دلت صاف و سادست . باور کن از این وضعیت راضی نیستم . باور کن هنوز همون زهرام .

 اونقدر خوبی که واقعا خوبیت رو فراموش کردم . تموم مهربونی هات و دلسوزی هات و ... ! با اینکه این چند روزه خودم اعتراف می کنم که خیلی اذیتت کردم ولی بازم به فکرم بودی . به فکر اینکه سر کلاس ضعف نکنم . اینکه غذام رو کامل بخورم . اینکه دیگه گریه نکنم .

نمیدونم . فقط امیدوارم دیر نشده باشه !

 

یه چیز جالب . دیروز که داشتم مجله های جوان رو که مدرسه میاره نگاه می کردم چشمم افتاد به یه مجله که عکس یه دختره روش بود . یه لحظه فک کردم عکس خودمه روش . اخه دختره خیلی شبیه من بود . فقط چشاش سبز بود . همین ! البته بقیه نظر های مختلفی می دادند . ولی به چشم خودم عین خودم بود. حالا از دیروز تا حالا هی زل می زنم بهش . همزادمه دیگه !

 

 

۱. حالا دیگه دلخوشیم شده چند تا یادگاری کوچولو و چند تا عکس که روزی صد بار نگاش می کنم .شاید اینجوری دیگه دلم تنگ نشه واست !

 

۲. بس که دیوار دلم کوتاه است

هرکه از کوچه تنهایی ما می گذرد

به هوای هوسی هم که شده

سرکی می کشد و می گذرد ...

 

۳. معلوم بود نمی مونی ! شک نداشتم !

 

۴.امیدوارم بهت خوش بگذره عزیز . . . جای ما رو خالی کن !

 

۵.از این شعر خیلی خوشم میاد :

 

آمده بودی مرحم باشی

برای زخم های پنجره

درد شدی اما

و سنگ وار

زخمی بر زخم هایش افزودی

پنجره ـ خسته از انبوه زخم ها ـ

درهم شکست

و دلش برای همیشه

فرو ریخت !

دستی

سنگی دیگر می اندازد

پنجره دل ندارد

که زخمی جدید بردارد !!

 

یا حق


سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط زهرا



خبر از من داری؟
 

خبر از من داری؟

خبر از دلتنگی های من چطور؟

و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند.

خبرش رسیده که مرده اند؟

هیچ سراغ دلم رو می گیری؟

کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟

مچاله ام از دلتنگی؟

آخ ... که هیچ کلاغی نساختیم میان هم

وجدانت راحت

خبرهای من به تو نمی رسد !!

 

 

۱. امروز بعد از مدت ها اون حس بچگیم اومد سراغم . همون فکر و خیالات و همون بازیگوشی هام . همون موقع هایی که تا یه اشنا می دیدم از ذوق می پریدم بالا و پایین و الکی می خندیدم . ولی خیلی زود فراموشم شد !

 

۲. انگار اون فیلمی که با سرعت نور می رفت جلو داره با همون سرعت داره بر می گرده . با همون بالا و بلندی هاش . نمیدونم از این قضیه باید خوشحال باشم یا نه !

 

۳.دیدی عاقبت از نگاه بارانی من عبور کردی بی آنکه خیس شوی؟!

 

۴. چیزی که امروز شنیدم تنم رو تا ۲ ساعت لرزوند . دیگه واقعا حالم ازش به هم خورد !!!!

 

۵.مرا کیفیت چشم تو کافیست         ریاضت کش به بادامی بسازد .

 

یا حق

 


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط زهرا



می خندم

یه نگاه به دور و بر . دستم رو می ذارم زیر چونم و به کاشی های زیر پام زل می زنم . برای هزارمین بار به ترکیبش نگاه می کنم و تو ذهنم بالا پایینش می کنم . خیر سرم دارم حواسم رو پرت می کنم . ولی انگار نه ! هیچ کارش نمیشه کرد .  یه ذره به دفتر جلوی روم زل می زنم .

وااااااای دستام چرا داره می لرزه ؟ چقدر اینجا گرمه . دارم می پزم. از تو دارم گر می گیرم . همه چیز رو تار می بینم . به خودم میگم : حداقل مثل ادم دو دقیقه صبر کن زنگ بخوره بعد بشین یه ساعت کولی بازی در بیار.

اه . این حد مجموع دیگه چیه ؟

بالاخره زنگ می خوره .

زود میرم از کلاس بیرون که یکی رو گیر بیارم تا تو بقلش گریه کنم و سبک بشم . تا قبل از اینکه اشک هام سرازیر شه میرم تو بقلش و با دستام جلوی چشام رو می گیرم . حوصله ندارم .

میگه : چی شده ؟ بذار ببینمت !

یواش میگم : ساکت ! خواهش می کنم ساکت . 

میگه : خوب . حالا میگی چی شده ؟ درس ؟ 

می خندم و میگم : اره ! ولش کن اصلا . بی خیال

می رم پایین و صورتم رو آب می زنم شاید دیگه معلوم نباشه .  یکی از پشت سرم میگه : زهرا تلت رو ببینم . از سرم برش می دارم و از پشت میدم بهش .

میگه : نه ! رو سر خودت ببینم .

می خندم و می ذارم رو سرم و میگم : ایناهاش . خوبه ؟

میگه : زهراااااا ... چرا ؟ ولش کن اصلا ! به درک ! هان ؟

میگم : نه بابا و بدون اینکه بخوام اشکام در میاد . چقدر حرصم می گیره که نمی تونم کنترلش کنم .

مریض نبودم که یهو این دیوونه بازی رو در بیارم ؟ همه ی این داستان ها استارتش از یه نمره نسبتا پایین شروع شد . همین و بس !



از وقتی که رفته ای

همه چی رو به راهه

رو به راهی که رفته ای

رو به راهی که نیستی !



1. حمیده ی همیشه عزیز من ! حالم رو پرسیدی ... خوبم .


2. از اتفاق های بعدی که یه جورایی مطمئنم می افته برات می ترسم. یه جورایی مثل خودمی.میشناسمت!


3.ساکنان دریا پس از مدتی

صدای امواج را نمی شنوند

چه تلخ است قصه ی عادت ...


4. اگه هزار بار هم این آژانش شیشه ای رو ببینم بازم سیر نمیشم ازش . من موندم این فیلم کجا و اون فیلم به تمام معنا داغون اقای ده نمکی کجا ؟ چقدر بدم میاد از این ادم !


5. من دوست دارم برم پیش خدا ! مثل باباحاجیم !


یا حق

یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط زهرا



Blog Skin